تبلیغات
خاطرات خوش نویس - میخواستم کمکش کنم
 
خاطرات خوش نویس
گر طبیبانه بیایی بر سر بالینم به دو عالم ندهم لذت بیماری را
درباره وبلاگ


متولد 28 تیر هستم جایی که من توش زندگی می کنم یکی از زیباترین شهرهای دنیاست شهری که ما شیرازی ها بهش افتخار میکنیم . من لهجه ی شیرازی ندارم .
. تا حالا توی هیچ مسابقه ای برنده نشدم چون مسابقه نداده ام ! به موسیقی خیلی علاقه دارم همه جور موزیک گوش میدم بجز رپ .
هدف از ساختن این وبلاگ این است که وقتی گوشی برای شنیدن پیدا نمیکنم مینویسم تا کسی آنها را بخواند راهنمایی های شما برایم مفید خواهد بود حتی وقتی هم که مشکلی ندارم از خوشحالی هام می نویسم تا شاید کسانی باشند که در این خوشحالی سهیم شوند .
دوست دارم وقتی مطالب رو میخونید نظر یا دیدگاه خودتون رو برام بنویسید خواندن دیدگاه ها خوشایند است هم برای صاحب وبلاگ و هم برای دیگرانی که دیدگاه ها را می خوانند . خلاصه بدون نظر گذاری اینجا رو ترک نکنید .
اگر از وبلاگم خوشتون اومد و خودتون هم وب دارید با نام خاطرات خوش نویس لینکش کنید.

مدیر وبلاگ : mahsa
نویسندگان
پیوندهای روزانه
صفحات جانبی
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
جمعه ها من ناهار درست میکنم . خونه ی ما جوریه که برای رفتن از آشپزخانه تا اتاق باید از حیاط رد شویم بدو بدو داشتم میرفتم که از مادرم بپرسم جای سیب زمینی ها کجاست ؟ توی حیاط روی زمین متوجه چیزی شدم که داشت بال بال میزد . یکی از کبوتر هایی بود که چندین ساله توی حیاط ما لونه کرده بودن و روی زمین افتاده بود خوب شد که پام نرفت روش و لهش نکردم . 

                                         

به برادرم گفتم یه پرنده داره توی حیاط از سرما می میره یه کاری براش بکن ؛ اونم دستکش دستش کرد و اونو برداشت منم مشغول کار آشپزیم بودم . برادرم صدام کرد گفت این پرنده تیر خورده ! یادم افتاد یکی دو ساعت پیش از توی کوچه صدای بلندی شنیدیم شبیه به صدای ترقه ولی ظاهرا ترقه نبوده صدای تفنگ بادی بوده که یک آدم از خدا بی خبر این پرنده ی بی نوا را نشان گرفته و زده بود توی کمرش . احتمالا اون پرنده توی اون لحظه بی خبر از همه جا روی لوله ی گاز رو به کوچه نشسته بوده که یک تیر از غیب بهش شلیک شده . 
                                         
 ولی چرا این کارو کرده اون صاحب تفنگ بادی ؟ نمیدونم .  من آدمی هستم با احساسات بسیار زیاد و خیلی خیلی دلنازکم . اون آدم سنگدل یعنی با زدن این پرنده خوشحال شده ؟ اصلا به چنین کسی میشه گفت آدم ؟ اون پرنده نمیتونست پرواز کنه و حتی درست و حسابی نفس بکشه چند قطره خون هم روی زمین ریخته بود حتما سعی کرده پرواز کنه و توی آشیونه اش بشینه تا جفتش بهش رسیدگی کنه ولی نتونسته .... اشک توی چشمام حلقه زده بود باید نجاتش میدادم شماره ی دامپزشکی شبانه روزی رو از 118 گرفتم ولی هرچقدر زنگ زدم کسی گوشی رو جواب نمیداد هیچ کس اونجا نبود .

 آرزو میکردم ای کاش من تا امروز به بزرگترین آرزوم رسیده بودم و دکتر شده بودم اینطوری میتونستم لا اقل سعی کنم نجاتش بدم و تیر رو از بدن کوچکش بیرون بیاورم ولی افسوس که چنین نبود .... و من یک پزشک نیستم و در این زمان و مکان نتونستم یک موجود زنده را از مرگ نجات دهم من به خودم و به همه ی کسانی که به کمک من احتیاج دارند ظلم کردم دیگه ظلم کافیه میخوام به خودم و دیگران کمک کنم پس میرم به آرزوم برسم . 
                               
پ.ن: اون پرنده ی بیچاره ساعت 3 بعد از ظهر مرد و ما توی باغچه ی حیاط دفنش کردیم . پرنده ی دیگری شبیه به خودش توی حیاط پرواز میکرد و آرام و قرار نداشت . 




نوع مطلب : خاطرات نا خوش، خاطرات، 
برچسب ها : تصمیمات بزرگ،
لینک های مرتبط :

       نظرات
جمعه 22 دی 1391
mahsa
پنجشنبه 28 دی 1391 03:51 بعد از ظهر
چقدر زیبا
دوشنبه 25 دی 1391 11:07 بعد از ظهر
بله میشناسم. نمیدونم.... من هم کبوتر دارم. و این اخریا برای براورده شدن خواستم نذر کردم 5 تا گنجشگ تو قفس رو ازاد کنم. روز تموم نشد که خواستم براورده شد.
mahsa آخی طفلی گنجشکها ! خدا کنه که زودتر به خواسته ات برسی تا اونا توی قفس نمیرن
دوشنبه 25 دی 1391 08:35 بعد از ظهر
مهسای عزیز

قلم گرم و روانی داری
امیدوارم به آرزوت برسی

برای رسیدن به آرزو باید سرسخت و جسور بود می دونم که خودت بهتر می دونی
mahsa ممنونم و خوشحالم که دوست جدیدی پیدا کردم
دوشنبه 25 دی 1391 08:29 بعد از ظهر
پرنده ها رو خیلی دوست دارم. حس میکنم خیلی به خدا نزدیکن.. شایدم رهایی شون زیباس ک دوست داشتنیشون کرده..
mahsa من یک نقاش امریکایی رو میشناسم به نام باب راس . شاید بشناسیش . میگفت تا حالا گوشت موجودی که روی بدنش پر داره نخورده !
دوشنبه 25 دی 1391 07:56 بعد از ظهر
ای بابا چرا خاکش کردید؟
من با کلی زحمت شکارش کردم
میخواستم برای نهار بخورم!!!!
آخه من که مثل شما پول ندارم برای خودم نهار درست کنم!!!!
با خوردن همین چیزهاست که زنده میمونم!
با این کارت باعث شدی که شاید من به فردا نرشم و طلوع آفتاب پسین روز رو نبینم!!!!!!!!!




:دی
mahsa خیلی خنده دار بود برای برادر و مادرم خوندمش و کلی با هم خندیدیم . واقعا که طنازی ! مرسی
دوشنبه 25 دی 1391 03:54 بعد از ظهر

عزیزم وب سایتت حرف نداره اگه دوست داشتی یه سرم به وب من بزن
www.kalahayenayab.com
mahsa سر میزنم حتما
یکشنبه 24 دی 1391 10:01 بعد از ظهر
مهسا جان من زهرام !
دوباره سلام !
آپ نشدی؟ عزیزم اگه لطف کنی و وبلاگ ما رو با Best Friends For Ever لینک بکنی خیلی خوشحالم می کنی !
تو لینکات دیدم با بهترین دوست لینک کردی !
مرسی عزیزم !
فعلا !
mahsa فعلا آپم نمیاد !
یکشنبه 24 دی 1391 11:46 قبل از ظهر
درود برشمامهربان

قلب مهربانانه ای دارید کاش همه مثل شما بودند .امیدوارم به آرزوهایت برسی
شادباشی
mahsa مرسی . خوبی و مهربانی از شماست . منم خیلی امیدوارم که برسی .
شنبه 23 دی 1391 08:49 بعد از ظهر
متاسفم.
بعضی از ما بهبچه هامون عشق ورزیدن به موجودات خدا رو یاد ندادیم.
و نتیجه این می شود که می بینید.
mahsa درست همینه که میگین . ایرانه دیگه !
شنبه 23 دی 1391 04:03 بعد از ظهر
پس چرا عکستو نمیزنی توی وبت ؟ ما که هر وقت میاییم میگیم موافقیم ! داستان غم انگیزی بود . باید برای رسیدن به این خواسته یعنی شغل پرافتخار پزشکی حسابی تلاش کنی و باور داشته باشی که یک پزشک میشی
mahsa راستش در شک و تردیدم که عکس بزنم یا نزنم !
شنبه 23 دی 1391 04:00 بعد از ظهر
درود بر شما باد با این حسی که نسبت
به جانداران داری.از گذشته این زبانزد بوده که خدا هیچ جفتی را تک نکنه.احساس شما قابل ستایشه.
قرار نیست که همه مردم دنیا دکتر یا مهندس بشن.از دیدگاه من هر کسی باید توی حرفه ای که داره دکترای اون کارو بگیره،حتی رفتگران رنجکش شهرداری.تلاش کن در شغلت انقد پیشرفت کنی که خودتو در اندازه دکترای اون کار ببینی، ولو این کار خانه داری باشه شاد باشی
mahsa حرفهاتون رو به خاطر میسپارم .
شنبه 23 دی 1391 12:45 قبل از ظهر
mahsa سلام !
شنبه 23 دی 1391 12:14 قبل از ظهر
الـــــــــــــهی عزیزم !
یه چیزی ! راجع به آرزوت !
هرچقدر که خدا از هر چیزی بهت داده ! مثل استعداد ، هوش، پول یا هرچیزی !
در برابرش مسئولی ! در برابر خدا که اونو بهت داده ، در برابر خودت ، و در برابر مردمی که به استعدادت نیاز دارن !
یادت باشه ! اگه خدا آروزی چیزی رو تو قلبت انداخت حتما توان رسیدن به اونو توی تو دیده !
امیدوارم هیچ وقت به جایی نرسی که بگی : ای کاش !
دوست عزیزم ! واسه منم دعا کن !
مرسی گلم !
mahsa سلام . حتما برات دعا میکنم . حرفهای زیبایی گفتی مرسی
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.