تبلیغات
خاطرات خوش نویس - سالها پیش
 
خاطرات خوش نویس
گر طبیبانه بیایی بر سر بالینم به دو عالم ندهم لذت بیماری را
درباره وبلاگ


متولد 28 تیر هستم جایی که من توش زندگی می کنم یکی از زیباترین شهرهای دنیاست شهری که ما شیرازی ها بهش افتخار میکنیم . من لهجه ی شیرازی ندارم .
. تا حالا توی هیچ مسابقه ای برنده نشدم چون مسابقه نداده ام ! به موسیقی خیلی علاقه دارم همه جور موزیک گوش میدم بجز رپ .
هدف از ساختن این وبلاگ این است که وقتی گوشی برای شنیدن پیدا نمیکنم مینویسم تا کسی آنها را بخواند راهنمایی های شما برایم مفید خواهد بود حتی وقتی هم که مشکلی ندارم از خوشحالی هام می نویسم تا شاید کسانی باشند که در این خوشحالی سهیم شوند .
دوست دارم وقتی مطالب رو میخونید نظر یا دیدگاه خودتون رو برام بنویسید خواندن دیدگاه ها خوشایند است هم برای صاحب وبلاگ و هم برای دیگرانی که دیدگاه ها را می خوانند . خلاصه بدون نظر گذاری اینجا رو ترک نکنید .
اگر از وبلاگم خوشتون اومد و خودتون هم وب دارید با نام خاطرات خوش نویس لینکش کنید.

مدیر وبلاگ : mahsa
نویسندگان
پیوندهای روزانه
صفحات جانبی
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
چیزی که من خیلی ازش لذت می برم سکوت و آرامشه ؛ زمستونه و طبیعته. صدای سکوت برای من از هر آواز و نوایی زیباتره (البته بعد از سمفونی شماره 5 و 9 بتهوون و تمام آهنگ های استاد شجریان بزرگ). 
صدای سکوت رو تا حالا شنیدین؟ برای من گاهی شبیه صدای آبشاره یا گذران چشمه ای کوچیک؛ گاهی مثل شنیدن صدای بارونه، گاهی خش خش برگهای پاییزی که از روشون رد میشم و خردشون می کنم، گاهی صدای پرنده هاست که از دوردست شنیده میشه. اینها برای من آرامش بخشه اینها صدای سکوته برای من؛ اینها منو به یاد دورانی میندازه که به گذشته و آینده فکر نمی کردم و فقط لحظه اکنون برام مهم بود. زمانی که فقط در حال زندگی می کردم و بخاطر همین همه چی برای من زیبا بود. دوران بچگیم رو میگم. آره هر چیز زیبایی منو به یاد اون دوران میندازه خیلی چیزا منو لحظاتی به بچگیم میبره؛ بوی نم خاک، هوای ابری، دیدن کوهی که نزدیم خونه مونه، دیدن آلبوم عکسهای قدیمی، موسیقی سنتی ... نمی گم کاش هنوز بچه بودم اما آرزو می کنم کاش هنوز احساستم، طرز زندگی کردنم، بی خیالیم مثل بچگیهام بود. کاش هنوز بوی عید رو استشمام می کردم بوی مهرماه رو، بوی خرداد و امتحاناتش بوی آبغوره گرفتن، بوی رب گوجه درست کردن مامان، بوی چاغاله بادوم، بوی چهارخونه بازی، بوی تایستون....
دیگه این بوها رو حس نمی کنم. حس بویایی من ضعیف نشده بلکه معنویات هست که از من دور شده. من توی بچگیم بی آنکه خودم متوجه باشم وارد معنویت شده بودم. دیگه نمی تونم اون طوری باشم. می خوام اما نمی تونم. 


 




این آخریه من و پدرم هستیم، سالها پیش




نوع مطلب : خاطرات، 
برچسب ها : سالها پیش، صدای سکوت،
لینک های مرتبط :

       نظرات
جمعه 24 بهمن 1393
mahsa
شنبه 25 بهمن 1393 10:17 بعد از ظهر
خانم سعدی حالم گرفت با این پستت...
فکرمیکردم فقط من اینقده با این خاطرات حال میکنم...
mahsa سلام متاسفم که حالتون گرفت
شنبه 25 بهمن 1393 08:49 قبل از ظهر
سلام چقد عکساتون قشنگ بود کدوم شهر و کجاست؟
mahsa سلام. شیراز هست. باغ دلگشا، باغ ارم... دومین عکس شمال ایرانه نزدیک رودبار
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.