تبلیغات
خاطرات خوش نویس - دوشنبه 25 آذر ماه 92
 
خاطرات خوش نویس
گر طبیبانه بیایی بر سر بالینم به دو عالم ندهم لذت بیماری را
درباره وبلاگ


متولد 28 تیر هستم جایی که من توش زندگی می کنم یکی از زیباترین شهرهای دنیاست شهری که ما شیرازی ها بهش افتخار میکنیم . من لهجه ی شیرازی ندارم .
. تا حالا توی هیچ مسابقه ای برنده نشدم چون مسابقه نداده ام ! به موسیقی خیلی علاقه دارم همه جور موزیک گوش میدم بجز رپ .
هدف از ساختن این وبلاگ این است که وقتی گوشی برای شنیدن پیدا نمیکنم مینویسم تا کسی آنها را بخواند راهنمایی های شما برایم مفید خواهد بود حتی وقتی هم که مشکلی ندارم از خوشحالی هام می نویسم تا شاید کسانی باشند که در این خوشحالی سهیم شوند .
دوست دارم وقتی مطالب رو میخونید نظر یا دیدگاه خودتون رو برام بنویسید خواندن دیدگاه ها خوشایند است هم برای صاحب وبلاگ و هم برای دیگرانی که دیدگاه ها را می خوانند . خلاصه بدون نظر گذاری اینجا رو ترک نکنید .
اگر از وبلاگم خوشتون اومد و خودتون هم وب دارید با نام خاطرات خوش نویس لینکش کنید.

مدیر وبلاگ : mahsa
نویسندگان
پیوندهای روزانه
صفحات جانبی
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
هر شب خیلی زود می خوابم مثل مرغ و خروس ها ساعت 9 یا فوقش 10 می خوابم به این امید که روز بعدش راحت از خواب بیدار بشم و برم دانشگاه ولی انگار این روزها حتی 9 ساعت خوابیدن هم برای من کمه چون ساعت موبایلم هر روز 4 صبح زنگ میزنه که منو بیدار کنه درس بخونم ولی من ساعت 6 به زور بیدار میشم و از سرما هم میلرزم . امروز هم همینطور بودم و الان که دارم این متن رو می نویسم موقع اذان مغربه و من چشمام از شدت خواب داره میسوزه . اما باید هر روز خاطراتم رو بنویسم . اول از همه اینکه قصد دارم یه وبلاگ جدید درست کنم در مورد رشته ی خودم تا شاید به صنعت جهانگردی ایران کمی کمک کنه . 
اما خاطرات امروز : راستش اتفاق خاصی نیفتاد اما چون ترم اولی هستم به نظرم خوبه که خاطرات هر روز ثبت بشه تا یه موقع که میرم سراغشون بازم حال و هوای الان به یادم بیاد . 
امروز دو تا کلاس بیشتر نداشتم از 8 تا 9 و نیم ادبیات و از 9 و نیم تا 11 زبان عمومی . سر هر دو کلاس خیلی خواب آلود بودم هم من هم دوستم نوشین . خلاصه به هر جون کندنی بود کلاسها تمام شد نوشین رفت خونه ولی من می خواستم برم مرکز کامپیوتر کتابخونه ی میرزای شیرازی تا جزوه های دکتر باقری رو پرینت کنم توی راه دوستم بهاره رو دیدم اونم می خواست بره کتابخونه بهش گفتم من باید یکم پول به حساب برادرم واریز کنم یکم صبر کن ولی اون عجله داشت گفت باید برم . ازش خداحافظی کردم و رفتم به طرف باجه ی بانک ملت توی دانشگاه ، هنوز چند قدم دور نشده بود که صدای زمین خوردن شنیدم نگاه کردم دیدم بهاره ولو شده روی زمین ! رفتم به طرفش گفت چیزیم نشد خوبه که کسی این طرفها نبود . همینطور که داشتم بهش می خندیدم گفتم ولی من به همه میگم ! اونم گفت اگه به کسی گفتی منم به همه میگم دلیل اصلی ماسک گذاشتنت چیه ! ( توضیح : من از کرم های لایه بردار برای رفع جای جوشهام استفاده می کنم و چون صورتم پوسته پوسته شده یه ماسک گذاشتم روی صورتم و بجز دوستان همه ی کسانی که توی دانشگاه منو می شناسن فکر میکنن سرما خوردم ) 
بعد از اتمام کارم سوار سرویس شدم تا برم سر ارم و برم خونه و در راه از زیبایی پاییز در شیراز زیبا لذت می بردم و همینطور از موزیک پاییز ویوالدی 





نوع مطلب : خاطرات دانشگاه شیراز، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
دوشنبه 25 آذر 1392
mahsa
یکشنبه 2 فروردین 1394 08:47 بعد از ظهر
منم لایه بردار میزنم ولى جون خیلی بر رو هستم ماسك نمیزنم بعد همكاراى مرد فكر میكنن بیمارى بوستی دارم
دوشنبه 25 آذر 1392 10:13 بعد از ظهر
سلام...

شماشیرازیاهمه تون اینجوری دوستاتونو فراموش میكنین؟؟؟
ماهی یه بارمیای اونم اگه گذرمااینجابیفته...
mahsa بابا درس دارم به خدا . اعظم هم شیرازیه اون به جای من میاد
دوشنبه 25 آذر 1392 06:16 بعد از ظهر
ای بدجنس...خدا رو شکر ازت آتو داشت...
mahsa حالا دیگه مجبورم به کسی نگم چی به سرش اومده
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.